تبليغاتX
ستایش





















ستایش

تبر به دوش بت شکن خلیل آتشین سخن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی دوباره صبح,ظهر,نه غروب شدنیامدی

 

آدرس وبلاگ من تغییر کرده

لطفاْ مطالب رو از طریق آدرس زیر پیگیری نمایید.

http://samirosaeed.persianblog.ir/

ممنونم و منتظر حضور گرمتون

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت11:21 قبل از ظهرتوسط سمیرا | |

 

 

 

سلام به همه آدمهای زنده

سلام به همه اونهایی که دوست دارند و دوست داشته میشوند

سلام به عزیز مهربون خودم

و سلام به عشق

خیلی دلم میخواد نوع نوشتار وبلاگم رو تغییر بدم و بتونم سلیس و روان دلم رو نقل کنم ،

 حرفهای برخواسته از وجودم رو بازگو کنم و از احساسم و عشق درونم بیشتر بنویسم

زمان زیادی شد که نتونستم مطلبی بنویسم و این خیلی منو رنج میداد.

 

امروز روز خوبی رو شروع کردم و امیوارم بتونم این احساس رو تا آخر روز و تا شب هنگام حفظ کنم

البته اگه رییس مغرورمون خرابش نکنه !

قبلا عادتم شده بود صبح ها با صدای مهربون عزیزم بیدار شم و این عادت بعد از 2 سال کم کم ترک

شد . اما همچنان این صبح بخیر شنیدن ها رو قبل از شروع کارم میشنوم و طنین عشقش در تمام

وجودم پراکنده میشه

گاهی فکر میکنم دوست داشتن و دوست داشته شدن چه حس غریب و جالبیه !

و چقدر در لحظه های عمر آدمی تاثیر گذار !

.

.

.

برام دعا کنید.

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت11:2 قبل از ظهرتوسط سمیرا | |

 

می خواهی بدانی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم...

مگر می شود با کلمات ، احساس قلب را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد ؟

آن زمان که با دیدگانت به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می گویی تو را دوست دارم ؟

 مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم

و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

 آری تو را دوست دارم.

اما زبانم یارای بیان نیست.نمی دانم چرا !

 شاید تا تو را حس می کنم به جای سخن گفتن ترجیح می دهم فقط تو را بنگرم.....

عزیز من ! می بینی که سراپای من از مهر و محبت به تو حکایت می کند ؟

 همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است....

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت9:24 قبل از ظهرتوسط سمیرا | |

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت1:25 بعد از ظهرتوسط سمیرا | |

 

سفر

سفر

سفر

 .........................

تنها گزینه ای که آرامم میکند و سخت به اون احتیاج دارم

جاده

جنگل

آسمان

هر کدام تداعی لحظه های شیرینِ گشتن و گذران زندگی بدور از تهران و کار و همکار است

آرامش ،  حاصل روحیه ای تازه و نشاطی سرشار از امید و آرزوهای حقیقی ...... 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت11:39 قبل از ظهرتوسط سمیرا | |

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط سمیرا | |

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

 

 

     

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

     

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

 

 

    

با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

 

      تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

 

      تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست

 

      کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

 

      چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت4:30 بعد از ظهرتوسط سمیرا | |